چون دو لشکر با یکدیگر برخورد کردند، نبردی سخت در گرفت و آتش جنگ زبانه کشید و نیزهها به کار افتاد و برق شمشیرها بدرخشید. سرانجام افراسیاب پشت به جنگ کرده و تنها چیزی که او را از تیزی شمشیرها و چنگال مرگ رهانید آن بود که هنوز اجلش فرا نرسیده بود.
افراسیاب خود با دیگر گریختگان سپاهش چون باد بگریخت. بدینسان آنان را عراق از خود راند و کوهستان آنان را چون آب دهان بیرون افکند و خراسان ایشان را به سوی ماوراءالنهر جنباند.
کیکاووس به سوی فارس آمد و کارهای آنجا را بررسی کرد و پرتو نیک بختی بر آن سرزمین بتابانید. آنگاه راه خراسان در پیش گرفت و از آنجا به بلخ آمد. در این راه هر ناحیه و مرزی که گرفته شده بود آن را بازپس گرفت و هر حقی که نابود گشته بود به خداوندش بازگردانید و دشمنان را سرکوب کرد. نیکی و فزونی به سوی او روان شد و کارپادشاهیاش سامان یافت و فرمانرواییاش شادابتر و جوانتر از پیش گردید. به توس و گیو و دیگر سران خلعت پوشاند و آنان را به فرمانداری شهرها برگزید و سپهبدی ایران را ویژهی رستم کرد و دوباره فرمانروایی نیمروز و کابل و هند را از آن او کرد و به او خلعت بخشید و وی را به کشورش بازگرداند.
یادکرد ساختن کیکاووس کاخ بابل را و بالا رفتن از آن به سوی آسمان
چون خداوند نام کیکاووس را برافراشت و به او پایگاه والا بخشید و پادشاهی جهان و جهانیان را به او داد و داراییهای بیمانندی بهرهی او ساخت، ماندن در عراق را برگزید و در شهر بابل کاخی بلند برافراشت که خانههای آن از سنگ، آهن، برنج، سرب، سیم و زر بود و ارمغانها و باژهای گوناگون از روم و هند و چین برایش فرستادند؛ باز دیو به نزد او آمد تا لگام او را به دست گیرد و او را بگرداند و گمراه کند.
با آمدن دیو کیکاووس خرد از دست داد و بیشرمی و خودرایی پیشه نمود و از حال بگردید تا جایی که دعوی خدایی کرد و بر آن شد که به آسمان بر شود و از چند و چون آن آگاه گردد و بر کرانههای آسمان نیز مانند زمین فرمان براند. پس فرمان داد تا چهار جوجهی عقاب را بگیرند و آنها را پرورش دهند تا نیرو گیرند. آنگاه به پشت بام کاخ که بلندای آن چهارصد ارش بود بر آمد و فرمان داد که بر چهار گوشهی تختی سبک چهار نیزه فرو کنند و در نیزهها پارهی گوشتی بیاویزند و عقابها را به پایهی نیزهها ببندند سپس خود با جنگافزار بر تخت نشست. عقابها برای رسیدن به گوشتها به پرواز درآمدند و هر دم بالا و بالاتر رفتد تا به بالاترین جای میان آسمان و زمین رسیدند و چون گرسنگی و سوزش آفتاب بر آنها فشار آورد از پرواز باز ماندند و همراه تخت در سرزمین «سیراف» که بدترین جاهاست به زمین افتادند و کیکاووس در پستترین جایها بر زمین درافتاد و هوش از سرش رفت. زیرا که خواست خدا چنان بود که نمیرد و از او سیاوش و از سیاوش کیخسرو درآید و افراسیاب را نابود کند.
چون کیکاووس به هوش آمد خویشتن را درهم شکسته و در آستانهی مرگ یافت و از کسانی که در آنجا بودند خواست که برایش شیر و آب بیاورند. چون مردم برای او شیر و آب آوردند، آنجا را سیراف یعنی شیر آب نامیدند و هنگامی که مردمان سیراف کیکاووس را شناختند او را به خانهای بردند و از او پرستاری کردند. یاران و سران کشور از فارس و عراق به او پیوستند و او را با کجاوهای که بر استر نهاده بودند به بابل بازگرداندند.
کیکاووس از مردم کناره گرفت و به پرستش خداوند بازگشت و در نزد او به گریه و زاری پرداخت تا فرّهی ایزدی به او بازداده شد و آبروی از دست رفته را باز یافت و کار و حال نابسامانش سامان پذیرفت و پادشاهیاش بالا گرفت و سران کشور او را نماز بردند.
زاده شدن سیاوش پور کیکاووس
کنیزکی بیمانند و زیبا به کیکاووس به ارمغان داده بودند. کیکاووس با او هم بستر شده و او سیاوش را که مانند ستارهی درخشان و ماه نو بود بزاد و کنیزک مرد.
کیکاووس نوزاد را به رستم سپرد و سفارش کرد که پرورش او را به گردن بگیرد. رستم کودک را پذیرفت و برای او دایگانی برگزید و در نگاهداری او همه گونه دوراندیشی به کار برد و او را با خود به سیستان برد.
زال و رستم و رودابه همواره در پرورش سیاوش میکوشیدند و او را گرامی میداشتند. وی را چون چشم و گوش خود میدانستند و در جهان به چشم او مینگریستند تا اینکه سیاوش بالید و بزرگ شد و به بار آمد و فرهیخته و پاکیزه شد. چندانکه مردم میخواستند با چشمان خود او را بخورند و به دل بیاشامندش.
در این هنگام کیکاووس خواستار دیدار سیاوش شد. رستم او را آماده کرد و با بسی دارایی و اسبان و جامههای زربفت، چنانکه درخور او بود به پیش پدر فرستاد.
چون سیاوش به نزدیک پایتخت رسید؛ سران و بزرگان با پیلان و اسبان زرّین لگام به پیشوازش آمدند و در برابر او از اسبان پیاده شدند؛ او را نماز بردند و از زیبایی و کمال او در شگفت افتادند. آنگاه در دو سوی او به جایگاهی درآمدند که سراسر با پارچههای ابریشمی و زربفت آذین یافته بود و از آسمان آن زر و مشک و عنبر میبارید. سیاوش به پیشگاه پدر رسید و در حالی که در سمت راستش توس و در سوی چپ رستم و در دنبالش سران و بزرگان بودند بر پدر درآمده و او را نماز برد.
کیکاووس از جا برخاست و او را در آغوش گرفت. چشمانش را بوسید و او را در پیش خود نشاند و یکسر او را مینگریست و خدای را بر این سپاس میگفت و از رستم برای چنین پرورشی نیکو ستایش کرد و به او پاداشی نیک بخشید. سپس فرمان داد بهترین کاخها را با همهی ساز و برگ شاهی ویژهی سیاوش کنند. نیز فرمان داد تا به شادمانی آمدن سیاوش جشنی برپا کنند. رستم و سران چهل روز به خوردن، نوشیدن، دستافشانی و پایکوبی و شادی پرداختند. سیاوش چون هلال ماه که رو به کمال است پیوسته رخشندهتر گردید تا به منتها درجهی زیبایی و لطف و کمال و وقار هرچه تمامتر رسد و در فنون جنگآوری مهارتی بهسزا یافت چنانکه جامع صفاتی که مورد تحسین مردان و جالب خاطر زنان باشد گشته یگانه و شهرهی زمان گردید و ضربالمثل شده، سرودها در شأن او گفته شد.
داستان سیاوش با زن پدرش سعدی معروف به سودابه دختر پادشاه حمیر
چون سودابه از دور سیاوش را دید آنچه از یوسف صدیق به همسر عزیز مصر رسیده بود بدو رسید و مفتون او شد و پهنای جهان بر او تنگ گشته اختیارش از دست برفت و عشقش به منتها درجه رسید. عاقبت روزی کیکاووس را گفت: حس میکنم که سیاوش در وجود من همان محبتی را که مادر به فرزندش پیدا میکند ایجاد کرده بنابراین شاهنشاه مایل نیستند که او مادران و خواهران خود را ملاقات کند. البتّه چشم ما به دیدن او منوّر خواهد گردید و پذیرایی شایانی از او خواهیم نمود و از فیض حضورش مستفیض خواهیم گردید. این گفتار در کیکاووس مؤثر افتاد و روزی را برای ملاقات آنان معین کرده سیاوش را امر داد به ملاقات وی شتابد. سیاوش در کمال اکراه امتثال امر پدر کرده روز مقرر به حرمسرا رفت. سودابه و دخترانش با زنان دیگر و دختران شاه همچنین کنیزان حرم او را استقبال کرده سر تعظیم در حظورش فرود آوردند. سودابه پیش رفته سر و صورت او را بوسه داد. زنان و دختران دیگر پادشاه نیز مانند وی شرط ادب به جای آورده؛ پولهای طلا و چنگهای مروارید و یاقوت و مشک و عنبر بر او نثار نمودند و در دم زه عودها در دست خنیاگران به ترنّم درآمد که مدیح او خوانده دعای خیرش میکردند.
سودابه سیاوش را بر تخت طلا نشانیده خود در برابرش قرار گرفت و نه به چشم مادری بلکه به چشم دلدادهای به مشاهدهی وی پرداخته چنین گفت: خدای را شاکرم که چون تو فرزندی به من کرامت فرموده که چشمها را جمال و قلبها را کمال او سرشار نموده. آرزویم از او این است که مرا در خدمت و جلب توجهت مقضیالمرام کند. سیاوش به پاسخ گفت: «وشکر من از خدا این است که چنین بانو و خانهخدایی نصیب پدرم نموده که هرچند از او متولد نشدهام مهر مادر از او احساس میکنم. به ادای این کلمات سودابه مجدداً او را در آغوش کشید. بر مهر و ملاطفت افزود ولی در ضمن سیاوش از کلمات و وجنات وی بوی عشق و شهوت میشنید نه مهر و ملاطفت. هر آنچه بیشتر در او نگریست ظنّش قویتر شده، برخاست که راه خود گیرد. سودابه گفت: ندانم این شتاب شهزاده در رفتن برای چیست؟ مثل این است که در رفتن عجله دارند. سیاوش جواب داد: این نخستین ملاقات است باز هم وقت در پیش است. تکرار و مراجعت پسندیدهتر است و آنگاه دعاگویان سیاوش را تا در قصر مشایعت کرده. کمال و جمالش را به خداوند سپرد و به جای خود برگشت ولی از بیش از پیش پایبند عشق گشته؛ هوای نفسش سرسام گشته بود. کیکاووس فوراً نزد سودابه رفت تا نظریاتش را دربارهی سیاوش سؤال کند. سودابه گفت: اگر مطمئن نبودم که او پسر توست میگفتم او یکی از ملائک مقرّب است و همانطور که تو بین پادشاهان بینظیری؛ او هم بین شهزادگان بیهمتاست. شکّ نداشتم که دنیا قادر است فردی مانند او در حسن و عقل و پایبند به تمام فضایل به وجود آورد. خداوند شما را از یکدیگر بهرهمند سازد ولی من چنانچه اجازه دهی، مصلحتی برای او اندیشیدهام. کیکاووس پرسید: کدام است؟ گفت یکی از دخترانت را به عقد ازدواج او درآور که خورشید و ماه قرین یکدگر شوند و یکی از بدایع روزگار به دیگری پیوسته؛ اسعد کواکب از آنان به ظهور رسد. کیکاووس گفت: سخن از زبان من گفتی. مثل این است که فکر مرا خوانده باشی. پس امر کرد که او سیاوش را طلب کند و دختران را به او بنمایاند تا هرکدام که خوشایند اوست انتخاب نماید. سودابه از این دستور که کاملاً موافق میلش بود خرسند گشته تسلّی یافت. کیکاووس فوراً سیاوش را احضار کرد و بدو گفت: تو نور چشم و راحت قلب منی. امید من این است که خداوند همچنان که تو را به من عنایت فرموده اعقابی از تو نیز نصیب من کند. پس تو باید همسری از خاندان من انتخاب کنی و با او مأنوس و محشور باشی. برو به حرمسرا تا سودابه دختران جوان را به تو ارائه کند و یکی را بپسند که او را به تو دهم. سیاوش لمحهای سر به زیر افکند و دانست که این نقشه را سودابه طرح کرده. سر بر آورد و گفت: من میخواستم که شاه شخصاً همسری برای من انتخاب فرمایند. (ثعالبی ۱۳۷۲: ۱۱۳-۱۳۸)
۲-۳-۳-۲ تاریخ پیامبران و شاهان
کیکاووس: وی در بلخ مینشست. در برخی از کتابهای سیرت خواندم که در بابل بنایی بسیار بلند افراشته ساخت و به گمان من همان بنای عقرقوب در پشت بغداد است که از جدیدترین نشانهها در جهان است و به گفتهی بعضی راویان این بنا صرح نامیده میشود. اگر این سخن درست باشد قصر در زبان نبط عراق و جرامقه شام دو لفظ دارد: صرحا و معدلا، که تعریب آنها صرح و معدل است. (اصفهانی، ۱۳۶۲: ۳۵)
سالهای پادشاهی کیکاووس ۱۵۰ سال بود. (همان، ۱۰ و ۲۲)
۲-۳-۳-۳ زین الاخبار
کیکاوس بن کیقباد
چون کاوس به پادشاهى بنشست هفت کشور بگرفت .همهی پادشاهان آن روى زمین، زیر فرمان او بودند، و سیرتهاى نیکو گرفت، و با مردمان معاملت کرد، و نیکو رفت، و رسمهاى نیکو آورد، و شهرى بنا کرد از روى مشرق و آن را کیکرد نام کرد، و هفت شهر دیگر بنا کرد، و سمرقند را او بنا کرد، و سیاوش تمام کرد. و به زمین مازندران رفت و حرب کرد با سمربن عنتر، بیشتر از سپاه کیکاوس بمردند، و بر وى جادو کردند، و او را بگرفتند، و اندر چاهى باز داشتند با طوسبن تور و نوذر و گیو و بیژن فرزندان گودرز کشوادگان و همه چشم کیکاوس نابینا شدند. و دختر سمر، سوداوه چون کیکاوس را بدید، خویشتن بر وى عرضه کرد، که اگر مرا بپذیرى، من تو را ازین محنت خلاص آرم. کیکاوس او را بپذیرفت و عهد کرد که چون برود او را با خویشتن ببرد. پس خبر ایشان به رستمبن دستان رسید. و رستم با دوازده هزار مرد مسلّح تمام بر اشتران نجیب نشستند، و از سیستان برفتند و بیابان بگذاشتند، و از ره دریا به مازندران آمدند که او را یمن گویند، و قصد آن حصار کردند، و نگاهبانان حصار جاودان بودند، و جادوى کردند، و ابرى بر آمد و این محبوسان چنان نابینا شدند، که شب از روز نشناختند. و رستم شمشیر اندر نهاد، و بسیار از ایشان بکشت و حصار بستد و آن همه قوم را کور یافت، متحیّر گشت. سوداوه گفت: جگر آن جاودان بسایند، و آب آن اندر چشم ایشان کنند چنان کردند، همه چشمهاشان روشن گشت و به ایران باز آمدند.
و کیکاووس ولایت سیستان و نیمروز و کابل و زابلستان و رخود، مر رستم را داد و هرچه از هندوستان بگیرد او را باشد و برین جمله او را منشور داد و عهد کرد. و کار کیکاووس بر نظام همیرفت تا ابلیس او را از راه ببرد و قصد آسمان کرد و صندوق ساخت. وزیران و سالاران او را پند دادند فرمان نبرد و بر هوا رفت اندر صندوق و از آنجا فرود افتاد و دردمند شد و از آن کرده پشیمان شد و جامه درشت پوشید و بر پلاس درشت نشست و هیچ نیز نخندید و سوی آسمان ننگریست و گوشت نخورد و مجامعت نکرد و بسیار بگریست بر آن کردههای خویش و از آن پشیمانی خورد فراوان.
پسر او سیاوش بخرد و آهسته و هشیار بود و سخت خوبروی بود. روزی سوداوه او را به خویشتن خواند. سیاوش اجابت نکرد. پس سوداوه پیش کیکاووس گفت: او مرا به فساد به نزدیک خویش خواند. کیکاووس مر سیاوش را کشتن فرمود تا آتشی عظیم بر افروختند و سیاوش اندر آن شد و به سلامت بیرون آمد و هرچند که چنان بود غضب از دل کیکاووس بیرون نشد و خبر آمدن افراسیاب به حرب ایرانیان به کیکاووس رسید. سیاوش را به حرب او فرستاد به اشاره توس نوذر و چون سیاوش بر حربگاه آمد؛ افراسیاب صلح جست. به سیاوش صلح کرد و آن فساد کنش نبست. و چون کیکاووس سیاوش را بدان ملامت کرد و از وی نپسندید پس سیاوش به خشم برفت و نزدیک افراسیاب شد و افراسیاب او را بپذیرفت و نیکو داشت و دختر خویش فرنگیس را به زنی بدو داد و صد فرسنگ از ولایت خویش بدو داد.
چون کار او نیکو شد ترکان را از وی حسد آمد. پس گرسیوز تحریکش کرد میان وی و میان افراسیاب تا دل افراسیاب بر وی متغیر گردانید و همی تضریب کرد تا افراسیاب او را بیاورد و بفرمود تا اندر طشت زرّین گلوی سیاوش ببریدند و چون خبر به ایران رسید جهان بشورید و سران ایران بشوریدند و میان ایران و توران تعصب و فتنه افتاد تا بدین غایت هنوز اندر آنند. (گردیزی، ۱۳۴۷: ۴۴-۴۷)
و چون خبر به کیکاووس رسید که او را پسریست به ترکستان، مر گیوبن گودرز را بفرستاد به طلب او. (همان، ۴۸)
۲-۳-۳-۴ سیاستنامه
سودابه بود زن کیکاووس که بر وی مسلّط شده بود. چون کیکاووس کس به رستم فرستاد و سیاوش را که پسرش بود و رستم پرورده بود و به جای مردان رسیده بود فرمود «پیش فرست که مرا آرزوی وی میکند» رستم سیاوش را پیش کیکاووس فرستاد و سیاوش سخت نیکو روی بود. سودابه از پس پرده او را بدید و بر وی فتنه گشت. کیکاووس را گفت: «سیاوش را بفرمای تا در شبستان آید تا خواهرانش او را ببینند.» کیکاووس گفت: «در شبستان شو که خواهرانت دیدار تو را میخواهند.» سیاوش گفت: «فرمان خداوند راست ولیکن ایشان در شبستان بهتر باشند و من در ایوان.» چون در شبستان شد سودابه قصد او کرد و او را به خویشتن کشید به قصد فساد. سیاوش را خشم آمد و خویشتن را از دست او بکند و از شبستان بیرون آمد و به سرای خویش رفت. سودابه بترسید که مگر او پیش پدر بگوید و گفت: «آن به که من پیشدستی کنم.» پیش کیکاووس رفت و گفت: «سیاوش قصد من کرد و در من آویخت و من از دست او بجستم.» کیکاووس از سیاوش دل گران کرد و این گفتوگوی و وحشت به جایی رسید که سیاوش را گفتند: «تو را به آتش سوگند باید خورد تا دل شاه بر تو خوش گردد.» گفت: «فرمان شاه راست. به هرچه فرماید؛ ایستادهام.» پس چندان هیزم در صحرا نهادند که نیم فرسنگ در نیم فرسنگ بگرفت و آتش اندر زدند.
چون آتش زور گرفت کیکاووس بر بالای کوهی شد. سیاوش را گفت: «در آتش رو.» سیاوش بر شبرنگ نشسته بود. نام خدای برد و اسب را در آتش جهانید و ناپیدا شد. ساعتی نیک بگذشت. از آتش بیرون آمد به سلامت چنان که یک تار موی بر اندام او تباه نشده بود. و نه بر اسب او به فرمان خدای عزّوجل و همهی خلق در شگفت آن بماندند و موبدان از آن آتش بگرفتند و به آتشکده بردند و هنوز آن آتش زنده است و بر جای است که حکم کرد به راستی.
و بعد از این حکم، کیکاووس سیاوش را امیری بلخ داد و در آن جا فرستاد و سیاوش را به سبب سودابه از پدر دلآزرده بود و زندگانی به رنج میداشت. در دل کرد که در ولایت ایران نباشد و میسگالید که به هندوستان شود یا به چین و ماچین. پیران ویسه که وزیر و سپاه سالار افراسیاب بود از راز دل سیاوش خبر یافت. خویشتن را بر او عرضه کرد و از افراسیاب به همهی نیکویی و درخواست او را درپذیرفت و در عهد شد و گفت: «خانه یکیست و هردو گوهر یکی. و افراسیاب تو را از همه فرزندان گرامیتر دارد و هرگاه که خواهد که با پدر دل خوش کند و به زمین ایران رود افراسیاب در میان رود و با کیکاووس وثیقتی هرچه محکمتر بکند؛ آنگه او را به هزار اعزاز و اکرام پیش پدر فرستد.» سیاوش از بلخ به ترکستان شد و افراسیاب دختر خویش بدو داد و او را گرامیتر از فرزندان خویش میداشت. تا گرسیوز را برادر افراسیاب بر او حسد آمد و بدگویان دست با او یکی کردند و چارهها کردند تا افراسیاب با او بد شد و او بیگناه در ترکستان کشته آمد. و شیون در ایران افتاد و یلان درآشفتند و رستم از سیستان به حضرت آمد و بیدستوری در شبستان کیکاووس رفت و سودابه را گیسو بگرفت و به در کشید و به شمشیر پاره پاره کرد و کس را زهرهی آن نبود که او را گفتی نیک کردی یا بد. پس جنگ را میان دربستند و به کین خواستن سیاوش به ترکستان شدند و چند سالها جنگ میکردند و چند هزار سر از دو جانب بریده شد. سبب همه کردار سودابه بود که بر پادشاه مسلط شده بود. (خواجه نظام الملک، ۱۳۷۸: ۲۴۳-۲۴۶)
۲-۳-۳-۵ فارسنامه ابن بلخی
کیکاووسبن کیابنه صدوپنجاه سال
کیکاووس پسرزادهی کیقباد بوده است و چون نسب کیقباد یاد کرده آمده، نسب او همان است. (ابن بلخی، ۱۳۷۴: ۷۲)
این اشغانیان پسر کیکاووسند و میان ایشان و بلاشانیان فرقی نیست. چه از یک خانداناند. (همان، ۷۷)
کیکاووس بن کیابنه بن کیقباد
و بعد از کیقباد نبیرهی او کیکاووسبن کیابنهبن کیقباد پادشاهی بگرفت و مقام به بلخ کرد از بهر دفع ترک و هیچ کس را کی به دشمنی شناخت زنده نگذاشت و در زمین بابل بنایی عظیم بلند فرمود و آن بنا تل عقرقوف است و قومی گفتهاند کی آن بنا را از بهر آن کرد تا آن جا بر تخت بنشیند کی چهار عقاب آن را برداشتند و بر هوا بردند. بعضی گویند کی به نظارهی آسمان میرود و این محال است چه دیوانگان را مانند این صورت نبندد کی هیچ کس از اهل این دنیی طاقت آن ندارد کی از مکان هوا بگذرد امّا این تل عقرقوف او کرده است صرح گویند و عرب هرجا کی بلندی باشد آن را صرح گوید و این کیکاوس را پسری آمد سخت نیکو و با ورج و نام او سیاووش و او را به رستم سپرد تا او را بپرورد و رستم او را به زاولستان برد و آنجا تربیت کرد و ادبها آموخت و سخت رشید و هنرمند بیرون آمد و چون بالغ گشت او را نزدیک پدرش کیکاووس آورد و به دیدار او سخت خرم گشت از آنچ پُرهنر بود و ارجمند و کیکاووس زنی داشت به یک روایت گفتهاند دختر ملکی بود از ملک یمن و به روایتی دیگر گفتهاند دختر افراسیاب بود و کیکاووس این زن را سخت دوست داشت و گویند جادو بوده است و این زن چون سیاوش را بدید بر وی عاشق شد و حال بدان انجامید که سیاوش به ترکستان افتاد از ترس پدر و آنجا کشته شد. چنانک آن قصّه مشهور است و تکرار آن دراز گردد و دختر افراسیاب از سیاوش آبستن بود و چون افراسیاب سیاوش را بکشت، این دختر را هلاک خواست کردن و پیران کی از جمله بزرگان ترک بود نگذاشت کی دختر را هلاک کند و او را بر کشتن سیاوش ملامت کرد و گفت این دختر را به من سپار تا چون بار نهد اگر پسر باشد، پسر را بکشم و اگر دختر آید، باری بزهکار نشوی، همچنین او را بدو سپرد و دختر افراسیاب پسری آورد کیخسرو نام و پیران او را میپرورد، و کیکاووس چون خبر حادثهی سیاوش شنید جزع بسیار کرد و گفت سیاوش روحانی را من کشتم نه افراسیاب و گیوبن جودرز را مجهولوار بفرستاد تا تفحّص حال کیخسرو و مادرش را به دست آورد و از ترکستان بگریزاند و رستم دستان با لشکری عظیم بر سرحد بود. پیشباز رفت و ایشان را بیاورد و افراسیاب لشکرها را فرستاد بر اثر ایشان، امّا رستم دفع کرد و ایشان را بکشت و کیخسرو و مادرش را بیاوردند و شادمانه شد و نشاطها و خرّمیها کردند و کیخسرو بالغ شده بود و با ورج و جمال و دانش و رای و مردمی تمام بود و پیش از آوردن کیخسرو سرگذشت کیکاووس آن بود کی چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شرابخواری و خلوتها ساختن فرو برد و به کام و شهوت راندن مشغول شد و سیاست و تدبیر ملک فروگذاشت و از همه اطراف خوارج سر بر آوردند و مستولی شدند و کار بدان رسید کی همه ساله او را به جنگ ایشان مشغول بایست بود و یک دفعه دست او را بودی و یک دفعه ایشان را تا به عاقبت قصد یمن کرد به حکم آنک ذوالاذعاربن ابرهه ذیالمنار کی در آن عهد ملک یمن بود دستدرازیها میکرد و کیکاووس خواست تا او را مالش دهد و چون به حدود یمن رسید ذوالاذعار با لشکرهای بسیار پیشباز رفت و کیکاووس را بگرفت و لشکر را بغارتید و شکستی عظیم بر ایشان آورد و قتل بسیار کرد و کیکاووس را در چاهی محبوس کرد و سنگی بزرگ بر سر آن چاه نهاد و مدّتی بماند تا رستم دستان لشکرها جمع کرد و به یمن رفت و کیکاووس را به قهر از ایشان بستد به قول تواریخیان فرس. و امّا تواریخیان عرب گفتهاند کی چون رستم با لشکرها آنجا رفت ذوالاذعار با لشکر خویش بیرون آمد و هر دو لشکر بر یکدیگر فرود آمدند و پیرامن لشکرگاهها خندقها ساختند تا یک چندی برآمد و هر دو لشکر ستوه شدند پس صلح کردند و کیکاووس را باز دادند به شرط آنک بعد از آن قصد یمن نکند. چون کیکاووس با مقرّ عزّ خویش رسید رستم را در مقابلت این خدمت از بندگی آزاد کرد و سیستان و زابلستان به وی داد، از آنچ عادت چنان بودی در روزگار ملوک فرس کی همه سپاهسالاران و سراهنگان و طبقات لشکر را همچون بندگان درم خریده داشتندی و همگان را گوشوار بندگی در گوشها کرده بودندی پیر و جوان و خرد و بزرگ و چون در پیش پادشاه رفتندی عادت چنان بودی کی هر یکی کمر بالای جامه بستندی و آن را کمر بندگی خواندندی… و چون رستم این خدمت پسندیده بکرد؛ کیکاووس او را آزاد کرد و گوشواره و کمر بندگی از گوش و میان او دور گردانید و تشریفهای نیکو داد و نواختها فرمود و نسخه آزادنامه و عهد کی از بهر رستم نوشت این است: «به نام یزدان دادار و روزی دهنده این آزاد نامه کیکاووسبن کیقباد فرمود مر رستمبن دستان را کی من تو را از بندگی آزاد کردم و مملکت سیستان و زاولستان تو را دادم. باید کی به بندگی هیچ کس اقرار نیاوری و این ولایت کی تو را دادم به مملکت، نگاه داری و بر تخت نشینی از سیم زراندود و ولایت کی تو را دادم مال خویش و کلاهی زربفت به عوض تاج بر سر میداری. چون در ولایت خود باشی تا جهانیان بدانند کی ثمرت خدمت و وفاداری چگونه شیرین بود و حقشناسی ما بندگان را بر چه جملت باشد و رستم را گسیل کرد و فرمود تا بر سرحد ترکستان رود با لشکرهای بسیار و فرصت نگاه دارد تا چون پسر گودرز، کیخسرو و مادرش را بیاورد ایشان را حمایت کند و رستم برفت و همچنین سپرد و چون کیخسرو بیامد کیکاووس پادشاهی بدو سپرد. (همان، ۱۲۶-۱۳۳)
۲-۳-۳-۶ مجملالتواریخ و القصص
الف. کیقبادابن الزاب الذی یقال له المجوس زو، به روایتی گویند پسر کیکامه بود و کیکامه پسر زو، به هم نزدیک است، فرزندش کیکاووس و کی پشین و او جد لهراسف (مجمل ۱۳۱۸: ۲۹)
ب. کیکاووس به روایتی گویند پسر کی افرهابن کیقباد بود و حقیقت آن است که خود پسر کیقباد بود. (همان، همانجا)
ج. و اندر نسب این جماعت بعضی روایات دیگر هست که آن را ننوشتم که از حقیقت دور است و محال چنانک عادت مغان است و یا از نقل سهوها بودست و گردش روزگار دراز درش کرده و خلل پذیرفته و بعضی آن است که گویند فریدون نمرود بود و باز کیکاووس را نمرود گویند یعنی که هم به آسمان رفت و ابراهیم را سیاوش گویند سبب آن که وی در آتش رفت. … (همان، ۴۵)
د. پادشاهی کیکاووس صدوپنجاه سال بود. به روایتی صدوشصت سال گویند و به بلخ نشست اوّل زیرا که پدرش آنجا بسیار بودی پس به پارس دارالملک ساخت و به مازندران رفت و گرفتار شد آنجا با بزرگان عجم تا رستم برفت تنها بعد از حالهای بسیار و کشتن سپید دیو و شاه مازندران را او را باز آورد و افراسیاب ایران زمین گرفته بود بعضی گویند بازگشت و دیگر روایت آن است که به سواد بغداد رستم با وی حرب کرد و سوی ترکستان تاختش بعد از این کیکاووس گرد پادشاهی بگشت و به زمین هاماوران شاه او را مهمان برد با بزرگان و در مستی همه را بند برنهاد و به قلعه فرستاد و دختر شاه هاماوران سوداوه کاووس را خدمت همیکرد تا رستم سپاه ساخت و برفت و بعد از کارزارها کاووس را از بند بیرون آورد و به ایرانزمین باز آمدند از این پس آن قصّه بود که بر آسمان خواست رفت و صندوق و عقاب بیاورد تا از بالا به زمین ساری فرو افتاد بر آب و بزرگان چون خبر بدانستند او را بدان ناسپاسی ملامت کردند و سوی تخت باز آمد شرمسار. از این پس حادثه شکارگاه رستم بود با مهتران عجم و حرب با افراسیاب و هزیمت شدن وی و قصّهی زادن سهراب و گم شدن رخش و حرب کاووس با سهراب و سپاه افراسیاب از آن پس تا کشته شدن سهراب بر دست پدرش رستم. بعد از این مولود سیاوش بود و پرورانیدن رستم او را تا افراسیاب آمد به حرب و سیاوش حرب او را از پدر اندرخواست و به حرب ترکان شد از گفتار سوداوه زن پدرش بعد از آنکه در آتش رفته بود و پاکیزگی وی پیدا شد و چون برفت و صلح افتاد میان سیاوش و افراسیاب. کاووس بدان رضا نداد و سیاوش به ترکستان اندر رفت و او را افراسیاب بنواخت و دختر به وی داد و آنجا شهری بنا کرد تا افراسیاب را از حسد بر آن آغالیدند و سیاوش کشته شد و پس از کشتن او کیخسرو بزاد. در این عهد رستم با سپاه سوی ترکستان رفت به کین سیاوش بعد از آنکه سوداوه را دونیم زد تا افراسیاب بشکست و پسرش سرخه کشته شد و هفت سال رستم به ترکستان بایستاد و همه کشور خراب کرد پس به ایران باز آمد از این پس فرّه پادشاهی از کاووس گشته شد و شکوه برخاست و برادر نوخواسته بود او را کی بهمن نام و پسری کی شکن طرفی از پادشاهی ایشان داشتند تا بر آخر کی شکن به دست ترکان گرفتار شد و بعد مدتی بکشتندش و گودرز خواب دید در کار کیخسرو تا گیو را پسرش بفرستاد تا بعد از هفت سال که در ترکستان بگشت خسرو را بیافت و بیامدند تا بعد حالها بیکشتی به جیحون بگذشتند گیو و خسرو و فرنگیس مادرش به ایران آمدند و میان گودرز و توس سخن رفت که توس پادشاهی فریبرز را خواست پسر کاووس چون دز بهمن کیخسرو توانست ستدن قرار بر وی افتاد و به زندگانی کیکاووس پادشاهی به کیخسرو رسید و سلیمان پیغمبر علیهالسلام به زمین شام پیغمبر و پادشا بود. چنین گویند کیکاووس از وی بخواست تا دیوان را بفرماید تا از بهر او عمارت کنند و آن بناها که به پارس است بدان عظیمی و آنک کرسی سلیمان خوانند و دیگر جایها ایشان کردهاند کیکاووس را و این در تاریخ طبریست و به روایتی گویند سلیمان به عهد کیخسرو بود و حمزه اصفهانی منکر است اندر حال کرسی. در کتاب الاصفهان همی شرح دهد که بر آن سنگها بر صورت خوک بسیار کردست و هیچ جانور بر بنیاسرائیل دشمنتر از خوک نیست و بر آنجا نبشتهها هست به فهلوی و همیگوید که در روزگاری موبدی را بیاوردند که آن را بخواند در جمله این لفظ بود که: کردش این زمان جم به فلان ماه و فلان روز و پهلوی نبشته است این کلمتها و بسیاری دیگر و من از جهت نادانستن حرف آن ننوشتم که از صورت غرضی برنخیزد و آن را هزار ستون خواندهاند و دیگر بناها هم نبشتهها بر آن از طهمورث نشان همیدهد امّا چنان ساختن در قوت آدمی دشخوار باشد و دیوان در فرمان جمشید و طهمورث بودهاند مگر مرغ و باد که جز مسخر سلیمان نبودهاند هیچ مخلوق را. آنچ خواندیم بدینسان است و خدای تعالی علیمتر بدان و کیکاووس در بابل بنایی بلند به هوا برشده برآورد و چنین گویند که آن را عقرقوب خوانند. اثر آن بعضی تل نمرود گویند و عوام تل قرقوب خوانند و من آن دیدهام و بهری صرح خوانند؛ معرب کرده از زبان نبط عراق که کوشک را صرحا خوانند. کاووس از پس کشتن افراسیاب به پارس بمرد. (همان، ۴۵-۴۸)
ه. اندر عهد کیکاووس پیغمبر سلیمان بود علیهالسلام به زمین شام و صبا و جهانپهلوانی رستم کرد و مبارزان و معروفان چون کردار قلیمان و طوس و گستهم نوذران و میلاد و گودرز و کشواد و گیو پیر گودرز با رهام و اند برادر و فرامرز پسر رستم و زواره برادر رستم. (همان، ۹۱)
و. که بومسلم همچنان سیاه پوشیدنی اختیار کرد که شیدوس کرد به رفتن و کشتن سیاوش و بدان جامه پیش کیکاووس اندر رفت و هیچ نماز نکرد گفت نه سلام و نه سجده تو را و از آن پس هرگز نخندیدی مگر در جنگ. (همان، ۳۱۵)
مکتب انسانگرایی
گوردن آلپورت
به نظر آلپورت رواننژندی پیامد «نقصان و کمبود سلامت روانی» است. فرد رواننژند پرتوقع، سلطهجو، حسود، هیستریک و انفعالی است و دلش به حال خودش میسوزد. خودمحوری رواننژندی فاقد کنترل است.
تا پایان جنگ جهانی دوم تعدادی پژوهش تجربی در مورد ماهیت ـ سلامت شخصی انجام شده است که این مطالعات به نتایج نسبتاً همخوانی دستیافتهاند. آلپورت نتایج این مطالعات را به صورت شش معیار در مورد پختگی و بلوغ روانی خلاصه کرده است:
نخستین معیار بلوغ روانی، توانایی گسترش خویشتن است. کودکان نوعاً خودمحور هستند؛ اما علایق افراد بالغ در خارج از خودشان ریشه دارد و از جمله علاقه آنها به سلامتی و بهزیستی دیگران میباشد.
دومین معیار سلامت و بلوغ به چگونگی ارتباط یا تعامل فرد با دیگران مربوط میشود. ارتباط فرد بالغ با دیگران صادقانه و صمیمی است، بهویژه با خانواده و دوستانش.
سومین معیار سلامت روانشناختی را «امنیت عاطفی» مینامد. شخص بالغ میتواند محرومیتها و تحریکات غیرقابلاجتناب زندگانی را بدون از دست دادن وقار و متانت تحمل نماید. این بدین معنی نیست که این افراد راحت و آسوده، بشاش و خوشبین و سادهانگار هستند، برعکس این افراد برحسب موقعیت خلقی هستند.
چهارمین معیار سلامت شخصی در نظریه آلپورت، هوش کنشی یا عقل سلیم است. افکار و ادراک فرد بالغ بهطور کلی کارآمد و درست است. این مسأله پرسشی را در مورد رابطه بین سلامت روانی و هوش پدید میآورد. افراد بالغ معمولاً هوش بالای متوسط دارند ولی هر کسی که هوش بالای متوسط داشته باشد الزاماً بالغ نیست.
پنجمین ویژگی افراد بالغ، «بصیرت نسبت به خویشتن» است. هر کسی فکر میکند که نسبت به خودش بصیرت و بینش دارد اما در واقع چنین نیست. آلپورت بصیرت به خویشتن را به این صورت تعریف میکند. «… رابطه آنچه فرد فکر میکند هست و آنچه دیگران در مورد او فکر میکنند. بخصوص روانشناسی که فرد را مطالعه و بررسی میکند …»
آخرین معیار آلپورت برای سلامت و روانشناختی همانند یونگ و مک دوگال جهتگیری است که ترجمه اصلاح آلمانی است. جهتگیری یعنی اینکه زندگی فرد بالغ به سوی هدف یا اهداف انتخابشدهای در حرکت باشد. هر فرد اهداف خاصی برای زندگی دارد که سعی عمدهاش مصروف رسیدن به آن میشود.
به عقیده آلپورت جهتگیری نتیجه نوعی فلسفه یکپارچه ساز در زندگی است که تحت نظارت این فلسفه ارزشها، اهداف و ایدههای فرد سازماندهی میشوند. به نظر آلپورت مهمترین فلسفه زندگی مذهب است.
آبراهام مزلو
او انسان سالم را خودشکوفا مینامد و اینگونه بیان میکند که خواستاران تحقق خود، نیازهای سطوح پایینتر خود یعنی: نیازهای جسمانی، ایمنی، تعلق، محبت و احترام را برآورده ساختهاند. روانپریش و رواننژند نیستند و سایر اختلالهای آسیبشناختی را ندارند. آنها الگوهای بلوغ، پختگی و سلامت میباشند. با حداکثر استفاده از همه قابلیتها و تواناییهای خود، خویشتن خویش را فعلیت و تحقق میبخشند. میدانند کیستاند و چیستاند و به کجا میروند. خواستاران تحقق خود، تکاپو نمیکنند، بلکه تکامل مییابند. ویژگیهای آنها را میتوان فهرستوار نام برد که عبارتاند از: ادراک صحیح واقعیت، پذیرش کلی طبیعت دیگران و خویشتن، خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن، توجه به مسائل بیرون از خویشتن، نیاز به خلوت و استقلال، تازگی مداوم تجربههای زندگی، نوعدوستی، کنش مستقل، تجربههای عارفانه یا تجربههای اوج، روابط متقابل با دیگران، تمایز میان وسیله و هدف و خیر و شر، حس طنز مهربانانه، آفرینندگی و مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری.
کارل راجرز
به عقیده راجرز آفرینندگی مهمترین میل ذاتی انسان سالم است. همچنین، شیوههای خاصی که موجب تکامل و سلامت فرد میشود و به میزان محبتتی بستگی دارد که کودک در شیرخوارگی دریافت کرده است. ارضای توجه مثبت غیر مشروط و دریافت غیر مشروط محبت و تأیید دیگران برای رشد و تکامل سلامت روانی افراد بااهمیت است. شخصیتهای سالم فاقد نقاب، ماسک هستند و با خودشان روراست هستند. چنین افرادی آمادگی تجربه را دارند و لذا بسته نیستند، انعطافپذیرند و حالت تدافعی ندارند و از بقیه انسانها عاطفیترند زیرا عواطف مثبت و منفی وسیعتر را در مقایسه با انسانهای تدافعی تجربه میکنند.
به عقیده راجرز اساسیترین خصوصیت شخصیت سالم، زندگی هستی دار است، یعنی آماده است و در هر تجربه ساختاری را مییابد و بر اساس مقتضیات، تجربه لحظه بعدی به سادگی دگرگون شود. انسان سالم به ارگانیزم خودش اعتماد میکند. هر چه سلامت روان انسان بیشتر باشد آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه میکند، انسان سالم محدودیت فکری نداشته و عمل خویشتن را آزادانه انتخاب میکند. انسان سالم آفرینش گری دارد زیرا انسان خلاق با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی هماهنگی و سازش منفعلانه ندارد، تدافعی نیست و به تمجید وستایش دیگران نیز دلخوش نمیکند.
مکتب رفتارگرایی
بی. اف. اسکینر
سلامت روانی و انسان سالم به عقیده اسکینر معادل با رفتار منطبق با قوانین و ضوابط جامعه است و چنین انسانی وقتی با مشکل روبرو شود تا هنگامیکه از نظر جامعه بهنجار تلقی شود، از طریق شیوه اصلاح رفتار برای بهبودی و بهنجار کردن رفتار خود و اطرافیانش بهطور متناوب استفاده میجوید. بعلاوه انسان بایستی آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد و بداند که رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط معدودی از عوامل محیطی مشخص میگردد. انسان سالم کسی است که از تأیید اجتماعی بیشتری به خاطر رفتارهای متناسب، از محیط و اطرافیانش دریافت کند. شاید معیار تلویحی دیگر در مورد خصوصیات انسان سالم از دیدگاه اسکینر این باشد که انسان باید از علم، نه برای پیشبینی، بلکه برای تسلط بر محیط خویش استفاده کند. در این معنا فرد سالم کسی است که بتواند برای انجام هر روش، بیشتر از اصول علمی استفاده کند و به نتایج سودمندتری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال، هدفمندی، غایت نگری و امثالهم را کنار بگذارد.
مکتب شناختی
ویلیام گلاسر
انسان سالم بنابر نظریه گلاسر کسی است که دارای این ویژگیها باشد.
۱- واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیتها را با انکار کردن نادیده نگیرد، بلکه با موقعیتها به صورت واقعگرایانه روبرو شود.
۲- هویت موفق داشته باشد، یعنی عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت نماید. هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تأیید کنند.
۳- مسؤولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسؤولانه رفتار کند، پذیرش مسؤولیت کاملترین نشانه سلامت روانی است.
۴- توجه او به لذات درازمدتتر، منطقیتر و منطبق با واقعیت باشد.
۵- بر زمان حال و آینده تأکید نماید، نه بر گذشته و تأکید او بر آینده نیز جنبه درونگرا داشته باشد نه به صورت خیالپردازی باشد.
واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی رفتار و پذیرش مسؤولیت رفتار و اعمال استوار است و چنآنچه در شخصی این سه اصل تحقق یابد، نشانگر سلامت روانی اوست.
آلبرت الیس
الیس در پیدایش بیماری عاطفی یا سلامت روانشناختی هر سه عامل فیزیولوژیکی، جسمانی و روانشناختی را مورد توجه قرار میدهد. الیس از لحاظ گرایشهای انسانی تا حدودی زیاد به مزلو شباهت دارد. به نظر او، عدم سلامت روانی انسان از تمایلات ذاتی و نامطلوب هر انسانی برای نیاز مفرط به برتری از دیگران و همهفنحریف شدن، توسل به عقاید احمقانه و بدبینانه، پرداختن به تفکرات آرزومندانه و توقع خوشرفتاری و خوبی مداوم از دیگران، محکومیت خویشتن و تمایلات عمیق به زودرنجی و آشفتگی ناشی میشود. اگر انسان به این تمایلات طبیعی و درعینحال ناسالم خودش نرسد، دیگران و دنیای خارج را مورد سرزنش و نکوهش قرار میدهد. الیس معتقد است که افکار منطقی و عقلی به عواقب و پیامدهای منطقی منتهی میشود و در نتیجه به سلامت روانی فرد ختم میشود. بهطور خلاصه ویژگیهای سلامت روانشناختی از دیدگاه الیس عبارتاند از:
۱- عشق ورزیدن به دیگران و جویای محبت آنان شدن، البته فرد سالم در جستن محبت دیگران افراط نمیکند.
۲- انجام دادن کار به خاطر نفس کار نه به خاطر دیگران، لذت بردن از خود فعالیت نه از نتایج آن، فرد سالم با این عمل به سوی کمال حرکت میکند.
۳- طبیعی بودن ناکام شدن و در صورت عدم توانایی مقابله با ناکامی انسان سالم آن را میپذیرد. انسان سالم در هنگام ناکامی موقعیت را تخریب نمیکند بلکه سعی دارد آن را به صورت عینی ادراک نماید.
۴- نسبت ندادن شکستها به عوامل بیرونی چون موارد بیرونی بهخودیخود موجب اختلال و ناسلامتی نمیشوند مگر اینکه فرد تلقین به نفس نماید.
۵- عدم ترس شدید از خطرهای بالقوه. انسان سالم سعی مینمایند تا حد امکان احتمال خطر را کاهش میدهد ولی از آن بیشازحد بیمناک و هراسناک نمیشود.
۶- تلاش برای کسب استقلال و مسؤولیت و عدم روگردانی از کمکهای دیگران در صورت لزوم.
۷- انجام وظیفه محوله از خصوصیات انسان سالم است. فرد سالم زندگی را همراه با مسؤولیت و حل مشکلات آن لذت میداند.
۸- فرد سالم بیش از آنکه به گذشته فکر کند به حال و وضعیت موجود یعنی «اینجا و اکنون» توجه دارد.
۹- کمک کردن به دیگران و نگران در مورد مشکلات دیگران و در صورت عدم توفیق در کمک به دیگران وضعیت آنها و مشکل آنان را میپذیرد.
۱۰- فرد سالم برای هر مشکل راه حل های مختلفی را در نظر دارد و سعی دارد که بهترین راهحل را در حد توانش انتخاب کند. به نظر فرد سالم راه حل های موجود نسبی هستند و برحسب موقعیت تغییرپذیر هستند.
۱۱- فرد سالم نگرشها و رفتارش «الزام و اجبار» ندارد و میتواند خودش را از قیدوبندها رها نماید و در جهت سلامتی نفس حرکت کند.
همانطور که مشاهده میگردد متغیرهای مختلفی در سلامت روان دخیلاند، یکی از متغیرهایی که در این پژوهش به آن پرداخته شده است، ایمان مذهبی میباشد که در این فصل به توضیح آن پرداخته شده است.
۲-۳٫ ایمان مذهبی
۲-۳-۱٫ تعریف ایمان
ایمان در لغت به معنای تصدیق و در اصطلاح دینی به معنای تصدیق و تسلیم به خدا و پذیرش حقانیت پیامبران الهی و کتب و فرمانهایی است که خداوند برای هدایت و تربیت انسانها فرستاده است. در گفتاری از امیرالمؤمنین (ع) ایمان شناختن به دل و اقرار به زبان و عمل و بردن فرمان با اندامها و جوارح معرفی شده است (بدخشانی، ۱۳۸۸).
برخی نویسندگان (مثلاً، آذربایجانی، ۱۳۸۷، ص. ۱۳۱) معتقدند که ایمان یکی از ویژگیهای تأثیرگذار شخصیت است و از لحاظ سلسله مراتبی در بالاترین سطح و بهعنوان عامل مرتبهی سوم قلمداد میشود. به اعتقاد این نویسندگان ایمان مذهبی تأثیری گسترده بر ابعاد عاطفی، اخلاقی و اجتماعی زندگی انسان میگذارد و همه ابعاد این تأثیرات را نمیتوان با ابزارهای مادیگرایانه اندازهگیری کرد.
برخی از محققان مانند فولر (۱۹۸۱) ایمان را مفهومی انسجام دهنده قلمداد میکنند که نیاز به دین ندارد. در این دیدگاه، ایمان بهعنوان عاملی برای انسجام بخشیدن به نیروهای متعدد و روابطی که زندگی مردم را تشکیل میدهد تعریف میشود که انسانها را به سمت زندگی و زیستن سوق میدهد. در این دیدگاه، ایمان اساسیترین مقوله در تلاش انسان برای ارتباط با تعالی (وجود بالا و فراتر از حدود تجربه ماده) قلمداد شده است (وارن، ۲۰۰۶، به نقل از گودرزی).
ابزار سنجش این تحقیق پرسشنامه محقق ساخته است. که دارای ۸ سئوال اطلاعات دموگرافیک است که به منظور جمع آوری برخی از اطلاعات جمعیتشناختی آزمودنیها مانند سن، جنس، تحصیلات، سابقه خدمت، وضعیت تاهل، منطقه ی زندگی استفاده گردید. و یک پرسشنامه دارای ۴۱ سوال و ۶ سطح می باشد و به روش لیکرت ساخته شده است.
۱-۱۰ تعاریف نظری واژه ها
۱-۱۰-۱ مدیریت منابع انسانی[۵]: عبارت است از نگرش استراتژیک و یکپارچه به مدیریت با ارزش ترین دارایی های شرکت، یعنی کارکنانی که در آن کار می کنند. که چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی در تحقّق اهداف سازمان، سهیم اند. (اعرابی، مهدیه،۶۳:۱۳۹۰).
۱-۱۰-۲ نگرش : ترکیب شناختها، احساسها و آمادگی برای عمل نسبت به یک چیز معین را نگرش شخص نسبت به آن چیز گویند.(کریمی ،۱۳۸۷ : ۲۵۳ ).
۱-۱۰-۳ دانش[۶]:دانش شامل حقایق، باورها، دیدگاه ها ومفاهیم، قضاوت ها و انتظارات روش ها و دانستن چگونه ها می باشد. (ویگ ،۱۹۹۷: ۸۹).
۱-۱۰-۴ تصمم گیری : تصمیم گیری فرایندی است که از طریق آن راه حلّ مسأله معیّنی انتخاب میگردد. (رضاییان ،۱۳۸۷: ۷۷).
۱-۱۰-۵ آموزش[۷] : آموزش کلی مساعی وکوشش هایی است که جهت ارتقاءسطح دانش وآگاهی، مهارتهای فنی وحرفه ای وشغلی وهمچنین ایجاد رفتارمطلوب درکارکنان یک سازمان جهت آماده کردن آنان برای انجام وظایف و مسئولیتهای شغلی صورت می گیرد.(بهروزی ،۱۳۸۴: ۱۱۳ ).
۱-۱۰-۶ آموزش فنی و حرفه ای : آموزش فنى و حرفهاى به افراد اجازه مىدهد تا خویش را به عنوان عضو مفیدى از جامعه پرورش دهند و همزمان با این امر پیشنیاز اساسى را براى ادامه تحصیل فراهم مىکند. آموزشهاى فنى و حرفهاى به دلیل آموزش و ایجاد مهارت لازم در افراد نقش بهسزایى در اشتغال و در نتیجه کاهش بیکارى که امروزه یکى از مهمترین معضلات کشورها خصوصا کشورهاى در حال توسعه مىباشد دارد. (صادقى، ۶۵:۱۳۸۸)
۱-۱۰-۷ ارتباطات[۸]: شامل تمامی فرآیندهایی است که موجب ارسال و دریافت اطّلاعات می شود. موضوع آن می تواند حقایق امور، نیّات، نگرش ها و امثال آن باشد. منظور اصلی ارتباطات آن است که دریافت کننده اطّلاعات، آنچه را درذهن ارسال کننده آن است دریابد. بنابراین، ارتباط را فقط زمانی کامل تلقّی می کنیم که دریافت و فهمیده شود. چون نتیجه طبیعی دریافت و درک یک پیام، تغییر در رفتار است، می توان ارتباطات مؤثر را بخشی از یک فرایند یادگیری تلقّی کرد (اچ.تی. گراهام ،۱۹۷۴: ۷۸)[۹] .
۱-۱۱ تعاریف عملیاتی
۱-۱۱-۱ مدیریت منابع انسانی : در این تحقیق با شاخص های تغییر نگرش، مهارت و تواناییها ،قدرت حل مسئله ،درک بهتر هدفها، ارتباطات سازمانی و اشتغالزایی توسط سئوالات ۱ الی ۳۲مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۲ تغییر نگرش: در این تحقیق با شاخص های مقابله با ناکامی، کنار آمدن با موقعیت ها، پذیرش مسئولیت، توانایی انتقاد از دیگران، پذیرش انتقاد و ایجاد علاقه به شرکت در کارهای گروهی توسط سئوالات ۸ الی ۱۳ مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۳ مهارت و تواناییها: در این تحقیق با شاخص های دانش نظری مورد نیاز، علاقه جهت خود آموزی، دقت و تسلط، بهبود عملکرد ، برتری کاری و راه اندازی یک کارگاه تولیدی توسط سئوالات ۱۴ الی ۱۹مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۴ قدرت حل مسئله: در این تحقیق با شاخص های اهداف واقع بینانه، موثرترین راه حل، مواجهه با مشکلات تصمیم گیری و تفکر واضح و حل مسئله توسط سئوالات۲۰الی ۲۵ مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۵ درک بهتر هدفها: در این تحقیق با شاخص های برخورد مناسب با ناکامی، ارزشیابی موثر بودن اعمال، تشخیص نیازها، پی بردن به اهداف و اهمیت توسط سئوالات ۳۶ الی ۴۰ مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۶ ارتباطات سازمانی : در این تحقیق با شاخص های افزایش ارتباط، متناسب نمودن وقت، کاهش تنشها وتوجه به پیشنهادها و سوالات زیر دستان توسط سئوالات ۲۶ الی ۲۹مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۱-۷ اشتغالزایی: در این تحقیق با شاخصهای فرصت شغلی مناسبی، کسب در آمد ، مدرک فنی و حرفه ای و ارتقاء شغلی و درآمد سئوالات ۳۰ الی ۳۵ مورد سنجش قرار گرفت.
۱-۱۲ قلمرو تحقیق(زمانی،مکانی و موضوعی)
۱-۱۲-۱ قلمروموضوعی
این تحقیق به منظور بررسی نقش و جایگاه آموزش های فنی و حرفه ای در توسعه منابع انسانی، دراستان چهارمحال وبختیاری صورت پذیرفته است .
۱-۱۲-۲ قلمرو مکانی
این پژوهش در بین مهارت آموختگان شاغل بخش خصوصی استان چهارمحال وبختیاری صورت گرفت.
۱-۱۲-۳ قلمرو زمانی تحقیق
این پژوهش از تاریخ ۱/۷/۱۳۹۱ لغایت ۳۱/۱/۹۲ در بین مهارت آموختگان شاغل بخش خصوصی استان چهارمحال وبختیاری انجام شد.
۱-۱۳ مدل مفهومی تحقیق
با توجه به مطالعه متون معتبر علمی، عوامل متعددی در رابطه با آموزش فنی و حرفه ای و توسعه منابع انسانی تاثیر گذار هستند. که می توان به مطالعات کریستفر لانگدل [۱۰](۱۸۸۸)در مورد شیوه ی مورد کاوی در آموزش، سلیمانپور (۱۳۸۱) در زمینه آموزش ضمن خدمت و افزایش مهارت های فنی و دانش افزایی، صافی(۱۳۸۵) در خصوص آموزشهای فنی وحرفه ای و انتقال مهارت و شایستگی و هرسی پال[۱۱] ( ١٣۶۵)، در خصوص اهمیت عنصر انسانی در جامعه کاری و… مطالعات سایر محققین اشاره نمود که وجه مشترک بیشتر آنها، متغیر های: نگرش و روحیه مثبت، اشتغالزایی افراد، قدرت حل مسئله و تصمیمگیری، درک بهتر هدفهای سازمانی، ارتباطات سازمانی و مهارت و تواناییهای افراد بوده است . لذا با مطالعه نظریه های تعهد حرفه ای و رفتار شهروندی، ازبین آنها پنج عامل بسیار مهم شناسایی شد که بعنوان مدل مفهومی این تحقیق بکار گرفته شد که در شکل ذیل روابط این عوامل و تاثیر آنها بر رفتار شهروندی مشخص شده است.
فصل دوم
ادبیات پژوهش
بخش اول: نقش و جایگاه آموزش های فنی و حرفه ای
۲-۱ مقدمه
پیشرفت روزا فزون و لحظه به لحظه علوم وفنون، هر روز دانش و مهارتهای انسان را نارسا و ناقص می سازد بنابراین بقای فرد وسازمان وابسته به این است که دائما اطّلاعات و مهارتهای خود را نو و تازه کنند و این ممکن نیست مگر با آموزش مداوم و مستمر .ازطرف دیگر تأمین به موقع و به جای نیروی انسانی متخصص مورد نیاز در هر سازمان یک ضرورت محسوب می گردد و تأمین چنین ضرورتی بدون پیروی از اصول و فنون برنامه ریزی نیروی انسانی وبه ویژه برنامه ریزی آموزشی غیرممکن است.
قرار گرفتن در مسیر توسعه و دستیابی به توسعه پایدار، امروزه یکی از آرما نهای جوامع بشری است. سازمانهای جهانی مانند یونسکو راه های دستیابی به این توسعه را ( بدون در نظر گرفتن شرایط اختصاصی و اقلیمی کشورها )بررسی کرده و راهکارهای کلی را در معرض افکار عمومی قرار داد ه اند. یکی از عوامل مهم در دستیابی به توسعه -به تأکید سازمانهای بین الملل- توجه به آموز شهای فنی و حرفه ای است.
کشورهای توسعه یافته امروزی از دهه ۱۹۷۰ به این راز موفقیت دستیافته و برای آن برنامه ریزی کرده اند و از یکى دو دهه بعد به دستاوردهای آن نائل گشته اند. آموزشهای فنی و حرفه ای انجام فعالیت هایی است که می تواند فرد را برای احراز شغل، حرفه و کسب و کار آماده نماید یا کارایی و توانایی وی را در انجام آن افزایش دهد. این آموزشها کسب مهارتها را در راستای تکنولوژی و علوم وابسته به همراه دانشهای خاص مربوط به شغل و در بخشهای مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ارائه می دهد . ظهور اقتصاد دانش محور[۱۲] در کشورهای صنعتی در دهه های آخر قرن گذشته و به دنبال آن در برخی از کشورهای جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین نشان داد که سرمایه انسانی[۱۳] نقشی محوری در توفیق این کشورها برای ورود به اقتصاد جدیدایفاء نموده است(بانک جهانی:۲۰۰۲). به علاوه می توان گفت که آموزشهای فنی وحرفه ای[۱۴] به دلیل توام نمودن آموزشهای نظری و عملی از توانایی زیادی در تشکیل سرمایه انسانی و تربیت کارگردانش مدار[۱۵] برخوردار می باشند.
در هر کشوری قشر جوان به لحاظ توانمندی های گوناگون و بالندگی و تحرک اجتماعی، نقش اساسی و محوری را در توسعه همه جانبه جامعه ایفا می نمایند . در کشور ایران با عنایت به ساختار جمعیتی جوان جامعه، لزوم توجه خاص و ویژه به این قشر عظیم پویای جامعه بیش از پیش احساس می گردد . فراهم نمودن زمینه های مناسب برای رشد و شکوفایی جوانان مستلزم این است که برنامه ریزی های خرد و کلان جامعه در جهت تحقق اهداف کشور و بر آوردن نیازهای کلیه اقشار جامعه به ویژه جوانان انجام شود.
تدوین برنامه های آموزش کاربردی در جهت کسب مهارتهای عملی و حرفه ای، ایجاد زمینه جهت بروز خلاقیت های فکری، عملی جوانان در زمینه های مختلف علمی، هنری، فنی و اجتماعی، کمک به خود شکوفایی وارتقاء اعتماد به نفس و کسب هویت دینی و ملی جوانان و ارتقاء سطح امیدواری به زندگی، سطح آگاهی، بهزیستی درونی و کیفیت زندگی از جمله راهکارهایی است که برای تحقق اهداف توسعه همه جانبه کشور می تواند مورد توجه برنامه ریزان و مسئولان کشور قرار گیرد. امروزه در مورد سطح توسعه یافتگی هر جامعه علاوه بر رشد اقتصادی، میزان توانمندی افراد آن جامعه، برخورداری از سلامت عمومی، بهره مندی از امنیت روانی – اجتماعی و احساس رضایت درونی به عنوان شاخص های توسعه بسیار مهم شمرده می شود. برای رسیدن به توسعه و پیشرفت هر کشور شناسایی مشکلات و مسائل مبتلا به از اهمیت خاصی برخوردار است.
توسعه منابع انسانی تنها آموزشهای زیاد حاصل نمیشود بلکه بایستی بصورت برنامه ریزی شده ونظاممند عمل نمود.از سویی اگر بخواهیم به اهمیّت نیروی انسانی سازمانهای امروزی و نقش توسعهیافتگی آنها اشاره کنیم باید گفت که امروزه فاصله میان جوامع و سازمانها از حیث دانایی و توانایی است و چالش اصلی میان سازمانها چالش نیروی انسانی توانا و دانا میباشد. نیروی انسانی به عنوان مهمترین،گرانترین و با ارزشترین سرمایه و منبع سازمان محسوب میشود و تنها عنصر ذی شعوری است که به عنوان هماهنگکننده سایر عوامل سازمانی،نقش اصلی را بر عهده دارد.میتوان به سادگی بیان نمود که بدون افراد کارآمد، دستیابی به اهداف سازمانی غیرممکن است.ازاینرو منابع انسانی توسعه یافته نقش اساسی در رشد، پویایی و بالندگی یا شکست و نابودی یک سازمان دارند.
۲-۲ تعاریف
بنا به تعریف یونسکو، سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد، آموزش و پرورش عبارت است از تمام کنش ها و اثرات و راه ها و روش هایی که برای رشد و تکامل توانایی های مغزی، معرفتی و همچنین مهارتها و نگرش ها و رفتار انسان به کار می روند، البته به طریقی که شخصیت انسان را تا ممکن ترین حد آن تعالی بخشد و یکی از ارزش های مثبت جامعه ای که در آن زیست می کند، باشد. (صفوی، ۱۱:۱۳۷۰) نکات برجسته تعاریف مذکور عبارتند از: شکوفایی استعدادها، تعالی شخصیت، کسب ارزش های والای انسانی و انعکاس آن در گستره زندگی فردی، سازمانی و اجتماعی، که همگی آثاری چند از نتایج آموزش و پرورش می باشند.
نقش و جایگاه حقیقی و اهمیت آموزش حاکی از آن است که آموزش فرایندی است بلند مدت و مستمر، فرایندی که از بدو تولد انسان آغاز و با مرگ او پایان می یابد و البته این نظریه ای است که آیین اسلام برای نخستین بار در دنیا در مفهوم آموزش مداوم و با عبارت “زگهواره تا گور دانش بجوی”[۱۶] توصیه نموده است.
ماهیت مادام العمر بودن آموزش به گونه ای است که انواع آموزش هایی را که فرد می بیند، مانند آموزش های اولیه کودکی در خانواده، آموزش های رسمی[۱۷]، آموزش های مداوم[۱۸] و انواع آموزش های غیر رسمی[۱۹] را در بر می گیرد. آموزش مادام العمر آموزشی است که نیازهای انسان را در تمام سنین، با توانایی های متفاوت و در سطح آموزشی گوناگون و در شرایط حرفه ای مختلف جوابگو باشد.(صفوی،۱۲:۱۳۷۰).
هدف اصلی آموزش کمک به کارکنان در تسلط بر دانش، مهارت و رفتارهایی است که قابل تعمیم به فعالیت های روزانه شغلی باشد.
آموزش عبارت است از تلاش در جهت کسب تخصص حرفه ای ماشینی ، تلاش فنی ، ورزیدگی در امور مدیریتی و اکتساب روش ها و برتوردهای متناسب در مقابل مسائل دقیق اجتماعی.(کیان پور ،۱۳۸۹)
منظور از آموزش ، آموختن عمل یا مجموعه ای از اعمال است که موجب می شود فردی مهارت ، دانش و منش لازم را برای انجام کاری فراگیرند .(کیان پور ،۱۳۸۹: ۳۴ (.
بنا به تعریف های صورت گرفته در خصوص یادگیری و آموزش می توان گفت آموزش می تواند تغییر مهارت ها، دانش و نگرش و رفتار اجتماعی را در بر داشته باشد . آموزش می تواند به فضای به وجود آمدن تغییرات در ویژگی های شخصیتی، رفتاری، نگرش ها در مورد همکاران و گروه و سرپرستان و اهداف سازمان بینش مطلوب را بوجود آورد .
۲-۳ آموزش کارکنان و مدیران
انسان موجودی است تغییر پذیر با توانایی های بالقوه نامحدود که این توانایی ها می توانند تحت نظام و برنامه ریزی های آموزشی و پرورشی صحیح به تدریج به فعل در آید وجوامع انسانی و ارگان های مربوط به آن را از مواهبی بس کران برخوردار نماید. این وظیفه خطیردر حد سازمان ها و مؤسسات به عهده مدیریت سازمان ها و در چارچوب و نظام بهسازی منابع انسانی دراین بخش مطرح گردیده است. (ناصرمیرسپاسی،۲۴۷:۱۳۸۱).
هدف های آموزشی درسازمان ها متعددندکه تحت عنوان هدف های عمده، هدف های اجتماعی، هدف های سازمانی و هدف های فردی، قابل دسته بندی است. تحقّق این اهداف منافع سه گانه مورد نظر الگوی سیستمی مدیریت منابع انسانی را تأمین می نماید. امّا آنچه که در نظام بهسازی سازمان ها به تدریج باید مورد تأکید قرار گیرد نتایج حاصل از آموزش است ونه صرفأ انجام آموزش و یا آمارساعات آموزشی. به عبارتی هدف آموزش ها باید ایجاد سازمان های یادگیرنده و تولیدکننده فکر باشد نه صرفأ نش خوارکننده فکر دیگران. البته درمورد سازمان های یادگیرنده [۲۰]همان طورکه قبلأ نیز اشاره شده ادعاشده است، یک ایده زمانی به اختراع تبدیل می گردد که قابلیّت اجرای آن به ثبوت برسد ویک اختراع زمانی نوآوری محسوب می شود که بتوان آن را به نحوی قابل اطمینان درحجمی معنی دار وباقیمتی قابل قبول ساخت وبه بازار ارائه نمود.به تعبیر پیتر سنگه – سازمان های یادگیرنده اختراع شده اند ولی هنوز به مرحله نوآوری نرسیده اند.به عقیده نگارنده نظام بهسازی منابع انسانی باید بتواند به تدریج سازمان ها رابه سوی یادگیرندگی، با تعبیر پیترسنگه، حمایت نماید. در غیر این صورت ممکن است آموزش ازنظر نفرساعت در کاروبه صورت کمی رقم های بالایی را نشان دهد درحالی که از نظرمحتوایی و تحقّق اهداف، تقریبأ بی اثر باشد و این ویژگی آموزش دراغلب سازمانهای بزرگ کشوراست وشایدبه همین جهت باشدکه هم بستگی آموزش وتوسعه درایران چندان محسوس نیست. (همان،۲۴۷).
۲-۳-۱ خط مشی ها و مسئولیت آموزشی
خط مشی های کلی مدیریت در هر مؤسسه راهنمای همه طرح ریزی ها از جمله طرح ریزی آموزشی است. در تعیین خط مشی های آموزشی لازم است ابتدا هدف های اصلی مؤسسه مورد توجّه و تجزیه و تحلیل قرار گیرد و خط مشی های آموزشی در جهت تأمین آن هدف ها وضع گردد.
از آنجا که هدفها و ماهیّت کار کلیه مؤسسات یکسان و مشابه نیست نمی توان یک سری خط مشی های آموزشی استاندارد و یکسان پیشنهاد نمود، ولی به طور کلی می توان گفت، زمینه های عمده ای که در مورد آنها خط مشی وضع می شود به قرار زیر است:
جدول(۴-۲۵) توزیع فراوانی پاسخگویان را بر حسب تربیت مخاطب امر به معروف و نهی از منکر را در اثر بخشی امربه معروف و نهی از منکر نشان میدهد.در گویه نخست،که تشویق ارزش ها در محیط خانواده مدنظر بوده است،بیشترین فراوانی با ۱/۴۲ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه (خیلی زیاد) را برای این گویه انتخاب کردند که تشویق ارزشها در محیط خانواده و مدرسه در پذیرش امر و نهی تأثیر دارد و کمترین فراوانی با ۴/۰ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه (خیلی کم) را برای این گویه در نظر گرفتند.توزیع فراوانی پاسخگویان بر حسب تربیت دینی خانوادگی صحیح جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد،بیشترین فراوانی با ۱/۳۹ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه (خیلی زیاد) را برای این گویه انتخاب کردند که تربیت دینی خانوادگی صحیح، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۴/۰ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه (خیلی کم) را برای این گویه در نظر گرفتند.توزیع فراوانی پاسخگویان بر حسب برگزاری دوره های آموزش عقاید در جامعه و تقویت عقاید مذهبی جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد، بیشترین فراوانی با ۷/۲۸ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی زیاد را برای این گویه انتخاب کردند که برگزاری دوره های آموزش عقاید و تقویت عقاید مذهبی، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۴/۳ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی کم را برای این گویه در نظر گرفتند. با توجه به جدول و شکل فوق که توزیع فراوانی پاسخگویان را بر حسب معرفی آسیبهای کم حجابی جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد. بیشترین فراوانی با ۵/۲۹ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی زیاد را برای این گویه انتخاب کردند که معرفی آسیبهای ناشی از کم حجابی ، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۱/۳ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی کم را برای این گویه در نظر گرفتند. با توجه به جدول و شکل فوق که توزیع فراوانی پاسخگویان را بر حسب معرفی الگوی مشخص در کلیه اماکن جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد. بیشترین فراوانی با ۷/۳۰ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی زیاد را برای این گویه انتخاب کردند که معرفی الگوی مشخص (چادر یا مانتو) در کلیه اماکن، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۲/۴ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی کم را برای این گویه در نظر گرفتند.با توجه به جدول و شکل فوق که توزیع فراوانی پاسخگویان را بر حسب آگاهی و شناخت امر به معروف جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد. بیشترین فراوانی با ۳/۳۰ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی زیاد را برای این گویه انتخاب کردند که آگاهی و شناخت امر به معروف، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۱/۳ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی کم را برای این گویه در نظر گرفتند. با توجه به جدول و شکل فوق که توزیع فراوانی پاسخگویان را بر حسب آگاهی و شناخت امر به معروف جهت اثربخشی امر و نهی، نشان میدهد. بیشترین فراوانی با ۳/۳۰ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی زیاد را برای این گویه انتخاب کردند که آگاهی و شناخت امر به معروف، پذیرش امر و نهی را بیشتر میکند و کمترین فراوانی با ۱/۳ درصد مربوط به پاسخگویانی است که گزینه خیلی کم را برای این گویه در نظر گرفتند.
۴-۲-۲۶- شاخصهای پراکندگی آسیبهای معرفتی
جدول (۴-۲۶): شاخصهای پراکندگی آسیبهای معرفتی
(تعداد کل)
(معتبر)
۲۶۱
(از دست رفته)
۰
(میانگین)
۳٫۹۷
(انحرف معیار)
۱٫۲۶
(کمینه)
۱٫۰۰
(بیشینه)
۶٫۰۰
شکل (۴-۱۶): توزیع فراوانی پاسخگویان بر حسب آسیبهای معرفتی
جدول و شکل فوق شاخصهای پراکندگی آسیبهای معرفتی در حوزه امر و نهی را در بین پاسخگویان نشان میدهد. میانگین آسیبهای معرفتی در حوزه امر و نهی در بین دانشجویان مورد مطالعه برابر با ۹۷/۳ است. حداقل (کمینه) نمره آن ۰۰/۱ و حداکثر (بیشینه) ۰۰/۶ میباشد. لازم به ذکر است که دامنهی پاسخها از عدد ۱ (اصلا") تا ۶(خیلی زیاد) میباشد.
۴-۲-۲۷- شاخصهای آسیبهای معرفتی
جدول (۴-۲۷): توزیع فراوانی پاسخگویان بر حسب آسیب های معرفتی در امر به معروف و نهی از منکر
آسیب های معرفتی امربه معروف و نهی از منکر
اصلا
خیلی کم
کم
متوسط
بند ۲: اگر قانون بعدی، قانون یا دست کم مجازاتی را حذف کند، این مجازات بلافاصله ملغی میشود.
قانون۱۳۱۴: مجازاتی که در غالب اوقات تحمیلی[۱۵۱] است، الزام آور نیست تا زمانی که بر مجرم تحمیل شود. با این حال، مجازات قهری[۱۵۲] است، بنابراین اگر قانون یا حکمی به صراحت حکم کرده باشد به طور خودکار شامل ارتکاب جرم است.
قانون ۱۳۱۵: بند ۱: هرکه دارای قدرت قانونگذاری است میتواند قوانین جزایی را نیز وضع کند. با این حال، قانونگذار میتواند، با قوانین خود، با مجازات مناسب قانون الهی یا قانون کلیسایی مرجع بالاتر را با رعایت حدود صلاحیت خود باتوجه به قلمرو یا افراد، تقویت نماید.
بند ۲: قانون به خودی خود میتواند هم مجازات تعیین کند و هم تعیین آن را به حکم محتاطانه ی قاضی واگذارد.
بند ۳: قانون خاص میتواند به آنهایی که برای مجازات معین در قانون جهانی وضع شدهاند سایر مجازاتها را نیز بیفزاید؛ با این حال، این امر تحقق نمییابد، مگر برای ضرورت بسیار مهم. اگر قانون جهانی مجازات نامعین یا مجازات تعزیری را تعیین کند، قانون معین میتواند در مقام خود مجازات معین یا الزامی را ایجاد کند.
قانون ۱۳۱۶: اسقفهای اسقف نشین مراقب هستند تا آنجا که ممکن است هر نوع مجازاتی که توسط قانون الزامی است در همان شهر یا منطقه یکسان باشند.
قانون ۱۳۱۷: مجازاتها فقط تا جایی وضع میشوند که واقعاً برای نگهداری بهتر نظم و انضباط کلیسایی ضروری هستند. با این حال، اخراج از قلمرو کشیشی را نمی توان تعیین کرد، مگر به حکم قانون خاص.
قانون ۱۳۱۸: قانونگذار مجازاتهای قهری را معین نمیکند، مگر برای برخی جرائم بسیار مهم و کینه جویانه که ممکن است به دلیل شایعات ننگین یا مانند آن خیلی جدی باشند، آنها نتوانند به طور موثری توسط مجازاتهای تحمیلی مجازات شوند. با این حال، او توبیخ، به خصوص تکفیر نمیشود، مگر با ملایمت بسیار، و فقط برای جرائم جدی تر.
قانون ۱۳۱۹: بند ۱: به اندازهای که قانونگذار میتواند احکامی را به موجب قدرت حکومت در دادگاه علنی تحمیل کند، به آن اندازه نیز او میتواند مجازات معین را از مجازات دائمی کیفری مشخص کند.
بند۲: حکمی که متعلق به مجازات است صادر نمیشود مگر اینکه این موضوع بسیار با دقت در نظر گرفته شود، و مفاد قانون های ۱۳۱۷ و ۱۳۱۸ مرتبط با قوانین خاص رعایت گردد.
قانون ۱۳۲۰: در تمام موضوعاتی که تحت اقتدار سر اسقف محلی آمده اند، (مقام) دینی میتواند او را با مجازاتها در فشار قرار دهد.
عنوان سوم: کسانی که در معرض ضمانت اجراهای کیفری هستند.
قانون ۱۳۲۱: بند ۱: هیچ کس را نمیتوان برای ارتکاب تخلف ظاهری[۱۵۳] از قانون یا حکم مجازات کرد مگر اینکه به دلیل سوء نیت یا تقصیر این عمل کاملاً قابل انتساب به او باشد.
بند ۲: کسی که عمداً از قانون یا حکمی تخلف کند، توسط مجازات مقرر شده در آن قانون یا حکم محدود میشود. با این حال، اگر تخلف به علت ترک تلاش درست بود، شخص مجازات نمیشود مگر اینکه قانون یا حکم در غیر این صورت مقرر گردد.
بند ۳: جایی که تخلف ظاهری وجود دارد قابل انتساب فرض میشود، مگر اینکه آن در غیر این صورت نمایان شود.
قانون ۱۳۲۲: کسانی که طبیعتاً فاقد قوه تمیز هستند، حتی اگرچه آنها عاقل به نظر برسند وقتی آنها از قانون یا حکمی تخلف کنند، ناتوان از ارتکاب جرم فرض میشوند.
قانون ۱۳۲۳: هیچ کس محکوم به مجازات نیست در صورتی که زمان تخلف کردن از قانون یا حکم:
شانزده سال کامل ندارد؛
بدون تقصیر، از تخلف از قانون یا حکم، بی اطلاع باشد؛ بی توجهی و خطا معادل بی اطلاعی هستند؛
عمل بر طبق اجبار فیزیکی، یا بر طبق انگیزه رویداد تصادفی که شخص نتواند آن را پیش بینی کند یا اگر پیش بینی کند نتواند از آن جلوگیری نماید؛
عمل بر طبق اجبار از ترس شدید، حتی اگر فقط نسبی، یا به دلیل ضرورت یا ناراحتی شدید، مگر اینکه، با این حال، عمل ذاتاً بد باشد یا به آسیب روح منجر گردد؛
در دفاع قانونی از خود یا دفاع از دیگری در برابر تجاوز ظالمانه اقدام کند؛
فاقد قوه تمیز باشد، بی آنکه زیانی به قیود مادههای ۱۳۲۴، بند ۱، شماره ۲ و ۱۳۲۵برسد؛
تفکری که، نه از طریق خطای شخصی، برخی از شرایط موجود ذکر شده در شماره های۴ یا ۵ هستند.
قانون ۱۳۲۴: بند ۱: مرتکب تخلف از مجازات معاف نیست، اما مجازات مقرر شده در قانون یا حکم باید تقلیل یابد، یا حد به جای آن جایگزین شود، در صورتی که جرم تحقق یابد توسط:
کسی که فاقد قوه تمیز است؛
کسی که فاقد قوه تمیز به دلیل مستی یا دیگر اختلال ذهنی از نوع مشابه است؛
کسی که از روی شهوت اقدام کند، شهوت به خودی خود ایجاد شود عمداً برانگیخته یا تقویت نشود؛
کمتر از شانزده سال تمام دارد؛
کسی که به واسطه ترس شدید مجبور شود، یا به دلیل ضرورت یا ناراحتی شدید، اگر عمل ذاتاً بد است یا به آسیب روح گرایش دارد؛
کسی که به دفاع مادی از خود یا دفاع از دیگری در برابر تجاوز ظالمانه عمل کند، اما اعتدال را رعایت نکند؛
کسی که در برابر شخص دیگری که انگیزه ظالمانه دارد اقدام کند؛
کسی که به اشتباه، اما خطاکارانه، تصور میکرده که برخی از شرایطی که در ماده۱۳۲۳ بندهای ۴ یا ۵ ذکر شدهاند موجود هستند؛
کسی که نه به خاطر خطای شخصی، از مجازات مربوط به قانون یا حکم غافل باشد؛
کسی که بدون اتهام پذیری کامل عمل کند.
بند ۲: قاضی میتواند همان تخفیف را قائل شود اگر هر شرایط دیگری وجود دارد که شدت جرم را کاهش دهد.
بند ۳: در شرایط ذکرشده در بند ۱، مجرم ملزم به مجازات قهری نیست.
قانون ۱۳۲۵: جهلی که زیاد یا توأم با سستی ظاهری است را میتوان هنگام اعمال مفاد قانون های ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ هرگز به حساب نیاورد. به همین ترتیب، مستی یا سایراختلالات ذهنی را نمیتوان به حساب آورد اگر اینها عمداً به عنوان ارتکاب جرم یا به بهانه آن انجام شوند؛ و نه میتوان هیجانی را که عمداً انگیخته یا پرورانده میشود را به حساب آورد.
قانون ۱۳۲۶: بند ۱: قاضی ممکن است مجازاتهای جدی تری از آنچه که در قانون یا حکم مقرر شده را تعیین کند زمانی که:
شخص پس از آن که محکوم شد و یا پس از آن که مجازاتی اظهار شد به تخطی از آن با سوءنیت سرسختانه ادامه دهد ممکن است زیرکانه از ماوقع تبرئه شود؛
شخصی که در برخی مقام رسمی محرز است که قصد سوء استفاده از اقتدار یا مقام رسمی به منظور ارتکاب جرم[۱۵۴] دارد؛
متخلفی که پس از آن که مجازات برای جرم سزاوار توبیخ اجرا شده بود، این رویداد را پیش بینی کرد اما با وجود این از اتخاذ موارد احتیاط برای دوری از آن، که هر شخص دقیق آن را اتخاذ میکند، فرو گذاری کرد.
بند ۲: در موارد ذکر شده در ۱، اگر مجازات اجرا شده قهری است، مجازات یا حد دیگری ممکن است اضافه گردد.
قانون ۱۳۲۷: قانون خاص ممکن است، یا به عنوان قانون کلی و یا برای جرایم فردی توجیه، تخفیف یا شرایط کشنده تعیین کند، علاوه بر موارد ذکر شده در قانون های ۱۳۲۶- ۱۳۲۳٫ به همین ترتیب، شرایطی که ممکن است در حکمی تعیین شود که توجیه، تخفیف یا مجازات کشنده در حکم صادر شده باشد.
قانون ۱۳۲۸: بند ۱: کسی که در پیشبرد جرم چیزی انجام دهد یا انجام چیزی بی نتیجه بماند اما سپس، ناخواسته، جرم را کامل به انجام نرساند، ملزم به مجازات مقرر شده برای جرم کامل نیست، مگر در مواردی که قانون یا حکمی در غیر این صورت تصریح کند.
بند ۲: اگر اعمال یا غفلتها از ماهیت خود به انجام جرم منجر شود، شخص مسئول ممکن است در معرض حد یا جبران کیفری قرار گیرد، مگر اینکه او خود به خود از جرمی که آغاز کرده بود دست بکشد. با این حال، اگر رسوایی یا خطر دیگری یا آسیب جدی از آن منتج شود، مرتکب، حتی اگر خودبه خود دست بکشد، ممکن است با مجازات عادلانه مجازات شود، اما از نوع کمتر از آن چیزی که برای جرم کامل تعیین میشود.
قانون ۱۳۲۹: بند ۱: جایی که تعدادی از افراد برای ارتکاب جرم با هم توطئه کرده اند، و همدستان به صراحت در قانون یا حکم ذکر نشده اند، اگر مجازاتهای تحمیلی برای مجرم اصلی صادر شده باشند، در آن هنگام دیگران در معرض همان مجازاتها یا مجازاتهای دیگر باهمان شدت یا کمتر قرار میگیرند.
بند ۲: در مورد مجازات قهری که ضمیمه جرم است، همدستان، حتی اگر در قانون یا حکم ذکر نشده اند، همان مجازات را متحمل میشوند، اگر بدون مساعدت آنها، جرم تحقق نمییابد، و اگر مجازات از چنان طبیعتی برخوردار است که قادر به تحت تاثیر قرار دادن آنها است؛ در غیر این صورت، آنها را میتوان با مجازاتهای تحمیلی مجازات کرد.
قانون ۱۳۳۰: بند ۱: جرمی که در دادخواست یا در برخی از دعاوی اصول یا ضوابطی دارد اگر هیچ کس ملتفت دادخواست یا اصول نشود در واقع به عنوان نتیجه ملاحظه نمیگردد.
عنوان چهارم: مجازاتها و سایر کیفرها
فصل اول: توبیخها[۱۵۵]
قانون ۱۳۳۱: بند ۱: شخص مرتد محروم است از: